اتل متل الهه...
اتل متل یه پسر
که اون قدیم قدیما
حسرتشو میخوردن
تمومی دخترا
اتل متل یه دختر
دردونه ی پسر بود
هرجاکه پسر میرفت
دختره هم باهاش بود
اون عاشقه پسر بود
پسر عاشقه اون بود
به گفته ی رفیقاش
پسر چه مهربون بود
یه روز افتابی
پسر تنها گذاشتش
عازم جاده ها شد
دخترو جا گذاشتش
چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سال های بدی بود
ایام بی وفایی
چه لحظه ی سختی بود
اون لحظه ی رفتنش
اما بدتر از اون بود
لحظه ی برگشتنش
سارا به او سلام کرد
اون فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
اونم فقط نگاش کرد
خاک کفش اونو
سرمه ی تو چشاش کرد
هی اونو بغل کرد
اونم فقط نگاش کرد
سارا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
اونم فقط نگاش کرد
سارا به فکر اون
اون به فکر سارا
گاهی تو فکر دیروز
گاهی تو فکر فردا
اتل متل یه دختر
که بر عکس قدیما
براش دل میسوزونن
تمومی دخترا
(این شعر ماله من نیست.فقط خودم تغییرش دادم)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 20:40 توسط sara
|
بعضی ها میگویند دنیا در برابر اتش به پایان میرسد...بعضی ها میگویند در برابر یخ...با طعمی که من از شورو شوق چشیده ام با ان هایی که اتش را ترجیح میدهند موافقم...اما اگر بنا باشد دوباره فرو بریزد فکر میکنم به اندازه ی کافی نفرت را میشناسم که بگویم یخ برای نابودی یک دنیا کافیست و کفایت میکند...