هشدار!!!
الهه داره میمره...
الهه داره میمیره و اون حتی از اشکای شبش هم خبر نداره...
نفس کشیدن برای الهه ممنوع شده...
خودش اینو حس میکنه
الهه ضعیف شده
حتی قادر به تحمل وزن خودش هم نیست
اما اون خبر نداره با هر اشکی که الهه براش میریزه ذره ذره ی وجودش اب میشه
کاشکی این اشکا نبودن تا دل تنگیمو برای تو به همه نشون ندن...
هر وقت کسی پشت سرت بد میگه بغضی که تو گلومه مانع طرفداریم از تو میشه
میدونم دیگه تو نمیای
اما نمیدونم چرا هنوز چشم به راهم
میترسم دیکه هیچ وقت نبینمت
خیلی وقتا دلم میخواد صداتو بشنوم اما میترسم اشکام عذابت بده
همه ی اینارو برای تو مینویسم
اما ایا تو اصلا خوندیشون؟
میدونم دیگه عشقه من تو دلت مرده
اما عشقه تو,تو دله من نمرده
تو عهدتو شکوندی اما من هنوز بهش پایبندم
میدونم باید طاقت بیارم
اما تا کی؟
تا زمانی که دیگه نا امید بشم و کاتر روی شاهرگم شروع به رقصیدن کنه؟
الهه رنگ باخته...
اصلا مگه رنگیم بدون تو وجود داره که باهاش خو بگیرم؟
کمک...
یکی الهه رو ارومش کنه...
اون داره میمیره...
بعضی ها میگویند دنیا در برابر اتش به پایان میرسد...بعضی ها میگویند در برابر یخ...با طعمی که من از شورو شوق چشیده ام با ان هایی که اتش را ترجیح میدهند موافقم...اما اگر بنا باشد دوباره فرو بریزد فکر میکنم به اندازه ی کافی نفرت را میشناسم که بگویم یخ برای نابودی یک دنیا کافیست و کفایت میکند...