من خودتو میخواستم...
و من چه اندوهناک دنبالت میدوم
هرچه به سمتت میام ازت دورتر میشم...
الهه از خواب میپرد...صورتش از عرق واشک خیس شده...
عروسکش را به خود میچسباند و هق هق میکند
مادرش او را در اغوش میگیرد اما الهه اروم نمیشه
دیگه حتی توی اغوشه مادر هم احساسه امنیت نمیکنه
مامان میگه فقط یه خواب بوده
اما نه مامان نمیدونه این حقیقته
ترجیح میدهد تنها باشد...عروسکش که هدیه ی تولدش از اونه به حالش گریه میکنه
تنها این عروسک مانده از یک سال عمر بر باد رفته ی الهه
سارا برای میلاد در بین تقویم گذشته گم شده
هر وقت کسی نگام میکنه بهم هیچی نمیگه
همه میگن دختره تنهاس گناه داره
هر وقت خطا میکنم سرزنشم نمیکنن میگن
دختره تنهاس گناه داره
هر وقت دیوونه میشم هیچی نمیگن
دختره تنهاس گناه داره
اما من اینارو نمیخواستم
من خودتو میخواستم...یه چوب یه سنگ یه مجسمه به اسمه میلاد...
اینا زیادیه؟
اهای با توام...
بیا ببین منو...
بیا دنباله اون غروره همیشگی توی چشمام بگرد
پیداش نمیکنی...غرورم شکسته
از بس برات اشک ریختم سرمه ی چشمام ریخته...چشمام کم سو شده
و تو چه بی انصاف به رفتنت ادامه میدهی و مرا در تقویم گذشته دفن میکنی..
بعضی ها میگویند دنیا در برابر اتش به پایان میرسد...بعضی ها میگویند در برابر یخ...با طعمی که من از شورو شوق چشیده ام با ان هایی که اتش را ترجیح میدهند موافقم...اما اگر بنا باشد دوباره فرو بریزد فکر میکنم به اندازه ی کافی نفرت را میشناسم که بگویم یخ برای نابودی یک دنیا کافیست و کفایت میکند...