معجزه وجود نداره...
شاید بشه
هاه...نه بابا اون ماله قدیما بوده
الان التماس میکنم
دعا میکنم
نذر میکنم
زار زار گریه میکنم
خدارو تهدید به کشتنم میکنم
مث ادمای لال خفه میشمو میشینم سره جام
اما معجزه نمیشه
اون بر نگشته و من باید منتظر بمونم تا ببینم کی تصمیم میگیرن اعضاشو پیوند بزنن
فک کن...قلبش بره تو سینه ی یه ادمه دیگه
از اعضای یه فرشته واسه بدن یه انسان استفاده کنن
اینا برای منکه فقط باید مبهوت نگاه کنم خیلی گرون تموم میشه
بهم میگن ظاهرتو حفظ کن...
بده اگه بیاد با این ریخت ببینتت
اما کاشکی شبا نیاد پیشم
اونوقت خیلی بد میشه این همه ظاهر سازی فنا بره
ناراحت میشی منو با چشمای ورم کرده ببینی؟
ناراحت میشی منو با اندامه لاغر ببینی؟
نه نمیشی...اگه میشدی که میومدی پیشم
بازم بهم امیدای مسخره میدادی و منم چون بهترین رفیقم داره برام حرف میزنه سکوت میکردم و سر تکون میدادم
بیا دیگه
خیلی وقته کسی فانوسو برام روشن نکرده
دارم تو این راه لعنتی گم میشم
بهت مجوز اومدن نمیدن نه؟بهت میگن حالا حالا ها مهمون مائید؟
خدایا غیره این فرشترو بزن.
من بهش احتیاج دارم...بزار بیاد پیشم بعد دوتایی باهم میایم پیشت
خدایا فرشته ی منو برگردون...
بعضی ها میگویند دنیا در برابر اتش به پایان میرسد...بعضی ها میگویند در برابر یخ...با طعمی که من از شورو شوق چشیده ام با ان هایی که اتش را ترجیح میدهند موافقم...اما اگر بنا باشد دوباره فرو بریزد فکر میکنم به اندازه ی کافی نفرت را میشناسم که بگویم یخ برای نابودی یک دنیا کافیست و کفایت میکند...