وحشت زده به ادوارد نگاه کرد.او  کی بود؟این وقت شب در اتاقش چکار داشت؟

ادوارد قبل از به وجود امدن سوء تفاهمی گفت((هیلاری من اومدم باهات صحبت کنم))

سپس دست هیلاری را گرفت و روی تختش نشاند خودش هم روی صندلی روبه رویش نشست

_ببین هیلاری حرفام ممکنه سردرگمت که اما حقیقته.

_تو کی هستی؟

_اسمم ادوارده.یه فرشته م.

_اما اینجا نباید باشی.واست خطرناکه.

_میدونم اما باید باهات حرف میزدم.ببین هیلاری من عاشقم.

_شوخی میکنی؟تا حالا سابقه نداشته یه فرشته عاشقه یه شیطان بشه البته جز خودم.

_میدونم اما من نمیتونم ازت دست بکشم.ازت یه چیزی میخوام.

_چی؟

_توبه کنی و دوباره یه فرشته بشی.

هیلاری در حالی که اشک در چشمان طوسی اش میدرخشید گفت((ادوارد این امکان نداره.من از بهشت

ترد شدم.

_تو  به مهربونی خدا شک داری؟

_معلومه که نه.اما خدا با من یه قراری گذاشت که تا اون اجرا نشه من شیطان باقی میمونم.

_چه قراری؟

_نباید به کسی بگم.ادوارد منو فراموش کن.

ادوارد  ناراحت و دلگیر هنگامی که میخواست از پنجره بیرون بپرد گفت((من عاشقت میمونم))و رفت.

                                                                    ***

از وقتی که هیلاری را دیده بود لحظه ای فکرش ازاد نبود.

در وجود این دختر چیزی را حس میکرد.چیزی خطرناک که میتوانست هیلاری را به مرز نابودی بکشاند.

این حس تاکنون به ادوارد دست نداده بود.

تصمیم گرفت به کافه ی جک برود.

جک از قیافه ی ادوارد هم چی رافهمید و برا همین زیاد سوال پیچش نکرد.

ادوارد به رقص میله ای دختران چشم دوخته بود اما در اصل به انها نگاه نمیکرد.

جلوی چشمانش صورت زیبای هیلاری را تصور میکرد.

در کافه باز شد و هیلاری وارد شد!

باور کردنی نبود.ادوارد تصور میکرد خیالاتی شده اما با نیشخند معنادار جک فهمید حقیقت دارد.

هیلاری به ان سوی کافه رفت و نشست بدون اینکه ادوارد را ببیند.

ادوارد هم به روی خودش نیاورد تا یه وقت هیلاری از انجا نرود.

صدای شکستن شیشه...!!!!!!!!

دخترانی که در حاله رقیصن بودند با وحشت پا به فرار گذاشتند و اکثرا هم پایشان پیچ خورد و نقش زمین شدند!

ایرینا و افرادش که  به نظر خیلی خطرناک می رسیدند وارد کافه شدند

ایرینا نیشخند همیشگی اش را یادش رفته بود

چهره اش خشن و جدی بود طوری که ادوارد احساس خطر کرد

ایرینا به سوی ادوارد رفت و بغلش کرد

ادوارد میدانست این ارامش قبله طوفان است...

تازه هیلاری متوجه شد که ادوارد هم در کافه بوده

ایرینا در حالی که کلت نقره ای رنگی در دست داشت قدم میزد

ادوارد در حالی که خودش از جواب سوالش می ترسید پرسید((ایرینا اتفاقی افتاده؟))

_اوه نه.یعنی در اون حد نیست که بشه بهش گفت اتفاق.ارزشه این دختره در حد یه اتفاق نیست!

منظورش از این دختره هیلاری بود!

_ایرینا درست حرف بزن ببینم چی میگی؟

_واضح نیست؟؟؟خیلی خنگ شدی ادوارد.من واسه ی عصای موسی(ع) اینجام.

_عصا چه ربطی به هیلاری داره؟

_چون اون عصا  تو  وجوده این دخترس.

هم ادوارد و هم جک دهانشان باز مانده بود.

هیلاری تنها وحشت زده گوش میداد.میدانست چه پیش می اید.

ادوارد  به خودش امد و دهانش را بست و در حالی که اب دهانش را به زور فرو میداد

گفت((چه حرفای احمقانه ای.برای چی باید باور کنم؟))

_ادوارد تا حالا نشده  وقتی به هیلاری نزدیک میشی یه حسی شبیه ترس و حیرت بهت دست بده؟

ادوارد قادر به تجزیه و تحلیل این موضوع نبود.

ایرینا پشت سرهم وراجی میکرد اما ادوارد گنگ بود.

ادوارد گفت(( حالا که چی؟))

_واقعا نفهمیدی؟؟؟؟باید این دختره رو بکشیم تا تیکه های عصا رو ازش جدا کنیم.هرچند دوست ندارم دستم

به  خون یه شیطان الوده شه.اخه اینا بیش از حد بی ارزشن.

ادوراد شهامتش را به دست اورد و گفت((نمیتونی هیلاری رو بکشی چون قبلش باید منو بکشی.))

ایرینا که دوباره نیشخنده همیشگی اش را زده بود گفت(( اخی چه رومانتیک.احمق نشو ادوارد.))

سپس در حالی که دندان هایش را از فرط عصبانیت به هم میسایید با لحنی خشن گفت((لازم باشه تو هم

میکشم.کشتن دوتا جوجه که برام سخت نیست))

اما خودش میدانست که کشتنشان به ان سادگی ها هم نیست.

ادوراد هم نیشخندی زد و گفت((پس شروع کن خانومه مبارز.)) و پوزخدی زد.

ایرینا به افرادش اشاره کرد و تیر اندازی شروع شد.اسلحه هایشان بخصوص بود چون با اسلحه های معمولی

نمیشد فرشتگان را کشت.

ادوراد با سرعتی مافوق طبیعی به سمت هیلاری رفت و جلویش ایستاد.

تیرها به ادوارد میخورد و زخم بر میداشت.هیلاری تنها تماشاگر این صحنه ی تلخ بود.

هیچ کاری نمیکرد.میدانست که با وجود قدرتمندی ادوارد  بالاخره از پا در می اید.

ادوارد لحظه به لحظه ضعیف تر میشد اما مقاومت میکرد و از جلوی هیلاری کنار نمیرفت.

دیگر هیلاری نمیتوانست تحمل کند.ادوارد بخاطره او داشت میمرد.

باید کاری میکرد...

با همان سرعت مافوق طبیعی از پشت ادوارد بیرون امد و جلویش ایستاد

ناگهان نوری فوران کرد.

همه چشم هایشان را بستند.

پس از مدتی که چشم هایشان را کمی باز کردند منظره ی شگفت انگیزی را دیدند

در حالی که هیلاری کمی بالاتر از سطح زمین بود از بدنش نوری درخشان می تابید

هیلاری در حالی که زیبایی اش صد چندان شده بود رو به ادوارد گفت((عشق تو  دوباره از منه شیطان یه فرشته

ساخت.دوستت دارم ادوارد))

سپس ابرویش را بالا انداخت و گفت(( نمیای؟))

ادوارد گیج و مبهوت پرسید ((کجا؟))

_بهشت.  پیش خدا.

ادوارد دست ظریف هیلاری را گرفت و هردو از انجا رفتند.

اشک در چشم های همه حتی ایرینا جمع شده بود.

دیگر جای عصای حضرت موسی (ع) هم امن بود.



(پایان داستان بهشتی امیخته در جهنم)

افرین خانومه حسینی فکر نمیکردم انقدر قشنگ بنویسی!!!!!