برای خودم مینویسم چون گرگ صفت هایی مث تو ارزش سیاه کردن کاغذ را ندارند

برای خودم مینویسم عروسکی شاید زیبا و شکننده که هنگامی که از خواب پرید خودش را در سطل اشغال

دل اربابش یافت

باری خودم مینویسم که مدت ها در غمکده ی تالار ماندم اما تو در حرم سرایت مشغول عیش و نوش با

دوشیزگان قلابی بودی

برای خودم مینویسم که هر شب به انتظار امدنت چشم به در میدوختم اما تو با رقاص های سرسرا هم بستر

میشدی

ارباب برو و به رقص عروسک های خیمه شب بازی ات بنگر

فراموش کن روزی عروسکی داشتی که عاشقانه دوستت داشت...موهایت را نوازش میکرد...

یواشکی گونه ات را میبوسید و پا به فرار میزاشت...

ارباب به  بی شرمی هایت ادامه بده...از نگاه کردن در چشم هایم واهمه نداشته باش

بدان دیگر سنفونی صدایم که در گوشت زمزمه میکردم

you are the best reason for me to live.

مفهوش را از دست داده...


من خوشحالم شاید خیلی بیشتر از بعضی شماها که سعی دارید غم هاتون رو زیره اون لبخند زکوند پنهون کنید...

بدونید من خیلی از شماها خوشحال ترم که شاید به زور مسکن مخوابید اما من راحت پلکامو میبندم...

اه کاش بدانید من افسرده نیستم...تمام یادگاری ها را اتش زدم و عشقش را در قبرستان قلبم دفن کردم

کاش بدانید من یک زامبی نیستم...

من زنگی میکنم نه روزمرگی...

خواهش میکنم از کسایی که اگه میخوان بگن غمگین نباش و اینا اصلا نیان وبلاگم

چون خیلی عصبی میشم...من واقعا حالم خوبه...گفتم که شاید خیلی خوشحال تر از شما