باز من و تو در ساحل کنار هم هستیم
با همان بالا پریدن های من و اخم های گاه و بی گاه تو
با همان حس مسئولیت تو به من
و عشق کودکانه ی من به تو
من دیگر دختر بچه ی گذشته ها نیستم ولی هنوز هم عشقت چون پشمک برای بچه ای گولم می
زند
دست از بچگی کردن بر نخواهم داشت چون دنیای کودکی زیباتر است
وقتی با لباس خواب کوتاهم با طنازی برایت می رقصم
محبت را از نگاهت می خوانم
می دانم که دوستم داری همین هم لبخند روی لب هایم می کارد
اوایل از نگاهت که بوی محبت می داد ناشیانه هراسیدم
اما بعد به ترس بیهوده ام خندیدم
تو دوستم داری حتی بدون رنگ لب هایم بر گردنت و من دوستت دارم حتی بدون مرا عاشقانه در
آغوش کشیدنت
من نه برای تو عروسکی هستم که کهنه شوم و نه عشق تو برایم مثل بادبادکیست که باد آن را از
دستانم برهاند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:3 توسط sara
|

بعضی ها میگویند دنیا در برابر اتش به پایان میرسد...بعضی ها میگویند در برابر یخ...با طعمی که من از شورو شوق چشیده ام با ان هایی که اتش را ترجیح میدهند موافقم...اما اگر بنا باشد دوباره فرو بریزد فکر میکنم به اندازه ی کافی نفرت را میشناسم که بگویم یخ برای نابودی یک دنیا کافیست و کفایت میکند...